برایم کــَـف زدند ، در آغوشـَـم گرفتند …
تایید و تشویقــَـم کردند ..
که آخــر فرامــ.ــوشت کــردم …
دیگر تا ابـ.َـد بر لـَـبانم لبخنــدی تــَـصنعـی مهمـان است …
اما بیــن خــودمـان باشــد …
هنــوز تنهــ.ــا عزیزم تــــو هسـتــی


مـ ـیـزنـمـ بــہ פֿــیـابـ ـاט
و پـ ــایمـ را بــہ پـ ـیـشــانے اش مـیـ ـڪوبـ ـمـ …!
مـ ــט لـ ـج ایـ ـט פֿــیـابـ ـانے را ڪـہ از هـ ـیـچ طـ ـرف بــہ
تـ♥ــو
نـمـ ـیرســـב … בر مے آورمـ ــ
برچسب: خیابان,
نویسنده: بردیا رضوانی


بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !
اما …
از چشـــــم هایشان معلوم است ؛
که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،
گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته…
برچسب: گریه,
نویسنده: بردیا رضوانی
به سلامتی اونی که دیگه بهش زنگ نمیزنیم ، اما اگه بفهمیم خطش خاموشه دق میکنیم
به سلامتی اونی که هنوز دوسش داری ، ولی دیگه مال تو نیست
به سلامتی اس ام اس هایی که ، ویبرشون دنیامونو لرزوند
به سلامتی تمام پیام هایی که نوشتیم ، ولی ارسال نکردیم
به سلامتی همراه اول که میدونه جواب پیاماشو نمیدیم ، ولی بازم بهمون پیام میده
به سلامتی مخاطب خاصی که ارزشش رو داره یه عمر تنها باشی، و نذاری کسی جا
برچسب: سلامتی,
نویسنده: بردیا رضوانی


فکر نکن که به پایت می نشینم…
بلند میشوم، آرام چرخی میزنم و مطمئن میشوم که نیستی
بعد برمیگردم سَرِ جایم، سرم را میگذارم روی زمین و می میرم…
برچسب:
نویسنده: بردیا رضوانی
باید آنقدر آمدنتبویِ ماندن بدهدکه مناز صد قدمیِ راهشهر را خبر کنمدر میدانِ شهر باله برقصمو همه را وادار به خندیدن کنمباید آنقدر دستانتمحکم دستانم را بگیردکه مردم خیال کنندما به هم چسبیده ایمو ما در دل بخندیم به دلسوزیشانو من در دل ذوق کنماز عاشقیمانباید قهر کردنمان تازه باشدمن خسته ام از قهرهایِ تکراریاز این قهرهایی باشد کهمن با اخم یقه ی پیراهنت را صاف می کنمتو با لبخند نگاهم می کنیمن باز به ک
ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
برچسب: ایستاده,
نویسنده: بردیا رضوانی